شماره 44

هیچی برای گفتن ندارم جز یک آه عمیق از تمام وجودم که موندم کجا باید خالیش کنم

خدایا شکرت

شماره 43

بنام پدر

سلام آقاجون روزت مبارک

دیگه خیلی وقته تو این جور عیدها واسمون شیرینی نارگیلی تازه نخریدی بابا ،انگار دیگه بعد شما مزه هم از این نوع شیرینی رفت ...

خیلی دلم تنگ شده واسه اون سفت بغل کردن هات و محکم به پشت زدنت ولی خب چه میشه کرد میدونم دیگه برگشتنی در کار نیست فقط باید صبر کنم نوبت ما هم برسه شاید دوباره همونطور سفت بغلم کنی طوری که تموم بشه تمام حسرتهای نداشتنت

یاد اون روز افتادم که جلوی توپخونه واسم عینک دودی خریدی و من به یک دقیقه نشد که انداختمش و تو شلوغی رفت زیر پا و شکست ، تو چقدر مرد بود که گفتی فدای سرت و یکی دیگه برام خریدی ...

یادتونه تو تابستون سر برج که میشد بی خیال بازی با بچه ها میشدم و باهاتون می اومدم بانک تو صف وامیستادیم تا که شما حقوق بگیرید در عوض تو راه برگشت واسم یه کتونی می خریدید و من تو همون ماه پاره اش میکردم ولی شما یبار هم بهم نگفتی که چرا ...

آخ آقاجون تو واقعا جون ما بودی که رفتی

روحت شاد بابا ، آقای عزیز تر از جان

منتظرم باش

شماره 42

آدمها می آیند که بروند ...