شماره 41

باز هم تسبیح بسم الله را گم کرده ام
شمس من کی می رسد؟ من راه را گم کرده ام

طرّه از پیشانی ات بردار ای بالا بلند
در شب یلدا مسیر ماه را گم کرده ام

در میان مردمان دنبال آدم گشته ام
در میان کوه سوزن، کاه را گم کرده ام

زندگی بی عشق شطرنجی است در خورد شکست
در صف مشتی پیاده شاه را گم کرده ام

خواستم با عقل راه خویش را پیدا کنم
حال می بینم که حتی چاه را گم کرده ام

زندگی آن قدر هم در هم نبود و من فقط
سرنخ این رشته ی کوتاه را گم کرده ام

علیرضا بدیع

شماره 40

مادر

خیلی حرف دارم برات مامان جانم اما تنها با چشمانی پر از اشک مینویسم : مادر ...

شماره 39

‌همیشه دلم خواسته بدانم
لحظه‌های تو بی من چطور می‌گذرد
وقتی نگاهت می ‌افتد به برگ
به شاخه
به پوست درخت
وقتی بوی پرتقال می ‌پیچد
وقتی باران تنها تو را خیس می‌کند!
وقتی با صدایی بر می‌گردی
پشت سرت من نیستم...

.

.
عباس معروفی

شماره 38

خدا رو چه دیدی شاید شب تموم شد ...

شماره 37

نخفته ام ز خیالی که می پزد دل من

خمار صد شبه دارم شرابخانه کجاست ...؟

حافظ

شماره 36

همچون زخمی کهنه

آرامِ آرامم...

.

.

.

احمد صباح

شماره 35

امروز خیلی چیزا مشخص میشه توکل بخدا

امیدوارم خدا دست منو بگیره ...

شماره 34

ازت یه نشونی میخوام ...